می خواهم از رشته های جانم بستری از گل بسازم
و حلقه ای از ستارگان اسمان را به پاهایت ببندم
و تو را در کلبه عشقم جاودانه اسیر کنم
و برای جاودانه داشتنت هر لحظه هزار بار جان دهم
شبی غمگین ...
شبی غمگین, شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه اشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد....
چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم
و
خودت را نیز برای پرستش...