یگانه افتاب روزهای برفی ام ))
نمی دانم امشب کبوتر افکارم
بر کدامین بام گمشده در غبار نشسته که
واژه ها برای یاری ام
راه را گم کرده اند
تنها می دانم
که در این گمگشتگی باید از تو بنویسم
مهربانم !
با دستان گرمت محبت را حس کردم
, با محبتت مهر ورزیدن
اموختم
و با مهرت
دوست داشتن را صادقانه احساس کردم
و اکنون با دوستی توست
که واژه ها را
کنار هم می چینم
تا بهترین را برایت بنویسم
عزیزم!
قلبم را فرش زیر پایت می کنم و
نور چشمانم را فانوس دریای مهربانیت
تمام شکوفه های سیب
و غنچه های یاس و مریم را
با ساغری از اشک چشمانم
نثار قدمهای بهاریت می کنم
و همراه دعای خیرم
بدرقه راهی که می خواهی در پیش گیری
اما نمی توانم ....
نمی توانم به روزهایی که زمانه
هنوز لحظه های با تو بودن
را شکار نکرده بود نیاندیشم
به روزهایی
که روی نیمکت های سنگی خاطره
چراغی از مهربانی بر می افروختیم
و خاطره خوش با هم بودن را
در البوم خیال خویش
حک می کردیم
بهترینم!
تا بی نهایت زندگی دوستت دارم
(( کوچه))
شبی دل را بدست کوچه دادم نمیره هرگز اون لحظه زیادم
شبی که با خیال کوچه مردم تمام لحظه درد و غصه خوردم
گهی بال غم دل در گشودم گهی با یاد تو غم را ربودم
تو رفتی و گذشتی از کنارم تو را در خاطرم در کوچه دارم
گذشتی بی تمنا با نگاهی فقط مانده برایم سوز اهی
مرا دیوانه اخر, گرجه کردی هنوزم مثل یاد کوچه سردی